بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

امان از دست بردیا...

به نام خدا.. خدایی که به همه مامان و باباهایی که یه بچه ی خوشمزه ی نو پا دارن یه انرژی مضاعف و یه صبر بزرگ میده...  اگه این طور نباشه مامان و بابا.. مخصوصا مامان  باید سر به کوه و بیابون بذاره.. .  با شکایت و گله آغاز کردم بردیا جونم... مامان و ببخش...  خییییییییییلی شلوغ میکنی جان مادررررررررررر گیر دادن ها... داد و فریاد ها....  لجبازی ها....  کم خوابی ها....  بدو بدو کردن هات تمومی نداره عزیزم... حاضرم کل خونه رو با ریخت و پاش هات دگرگون کنی... منم هزار بار جمعشون کنم و تو دوباره از نو... ولی تو... ازم نخوای که یه بستنی کیم بهت بدم تا تو در حال قدم زدن تو خونه بخوریش... (...
17 مهر 1391

تولد بابایی و 16 ماهگی...

به نام خدا.. یه ماه دیگه گذشت بردیا جونم... یک ماهی که به اندازه ی کل این 16 ماه ازم انرژی گرفت... به اندازه ی کل این 16 ماه شلوغ کاری کردی و منم دنبالت در حال جمع و جور کردن... ١٦ ماهگیت مبارک پسرک شیرین و خوشمزه ... دیگه چسب زدن و طناب کشی کابینت ها جواب نمیده... با پشتکار تموم  همه رو باز میکنی... یه دندون خوشگل هم به جمع دندونای تر و تمیزی که هر شب با کلی مکافات مسواکشون میزینیم اضافه شده... حالا دیگه تقریبا دندونات یه نظمی دارن!!! ٤ تا از دندونای جلویی پایین و ٤ تا بالا... یه فاصله بینشون... بعد هم دندونای آسیا... روی هم میشه ١٢ تا... این روزا که مامان بزرگ اینا در حال اسباب کشی هستن... تو هم تا تونستی در ریخت و پاش به...
9 مهر 1391

صبح است اول مهر..

به نام خدا... اول مهر همیشه حال و هوای خاصی داره...  حتی اگه سالها از دانش آموز بودن و کلاس بندی وبه صف ایستادن گذشته باشه... حتی اگه چند سالی از انتخاب واحد دانشگاه و کلاس رفتن و نرفتن ها ی دوران دانشجویی گذشته باشه... و هر چقدر هم که با اون دوران فاصله میگیری بیشتر دلت هوای اون روزا رو میکنه... بردیا جونم... کی میشه این مطالب و بخونی و بگی: آره...  مامانم راست میگفتا!!!! عزیز دلم باشم و مدرسه رفتنت رو ببینم.... اول مهر 97... شایدم 96(پیش دبستانی)... شایدم زودتر!!!! (انقدر که این نظام آموزشی ما در حال تغیییره) تصورت میکنم: یه کوله پشتی به پشت...حتما توش پر از خوراکی... احتمالا خواب آلو هم هستی...&nbs...
1 مهر 1391

بردیا و دوستان

به نام  خدا... خوش به حالت  بردیا جونم با این دوستای نی نی سایتیت... چه بچه هایی... به به... خوش به حال مامانت با این دوستای گلش... 5 شنبه 23 شهریور ... دومین دیدار ما و دوستای خردادی بود... پار ملت... 11 صبح... با این که کلی بردیا به بغل پیاده راه رفتم و حسابی از کت و کول افتادم ولی به دیدار دوستان می ارزید... جای همه مامانایی که نبودن سبز با حضور: پانیلای خوشگل که تک دختر گردهمون بود.... آرتای شیطون... با نمک... دانشگاه رفته(مهد کودک) سپنتای آقا و خوشگل و جنتلمن پارسای کوپولی و با نمک و خوش خوراک... آرتین مهربون که مامانش موهای خوشگلشو تراشیده تا خوشگل تر بشه... و بردیا ی خودم... که خیلی خواب آلو بود... ...
29 شهريور 1391

حرف دل و گزارش کار

به نام خدا... وای که چقدر دوست دارم و تو چقده ماهی... چقدر شیطون شدی...  برای شیطونیات میمیرم.. میترسم... دنبالت می دو ام... هنوز دستاتو مشت میکنی و رو به آسمون میگیری و راه میری... برای حفظ تعادل... عاششششق این مدل راه رفتنتم...  اصلا با این راه رفتنت منو عاشق تر کردی... دلم برای اولین خنده هات.. اولین نشستنت ... غذا خوردنت...  غلت زدن و دنده عقب رفتن و دس دسی و  دندون دراوردن و سینه خیز و چهار دست و پا رفتنت تنگ شده مادررررر...برای همشون کلی ذوق کردم... اما راه رفتنت یه مزه ی دیگه ای داشت... چون منتظرش بودم...شدید...  یه مزه ی خوش مزه که تا ابد فراموش نمیکنم...   دیگه وقتی بیرو...
19 شهريور 1391

روزهای زیبا با بردیا.....

به نام خدا اول از همه... بزنید دست قشنگه رو به افتخار بردیا خان ... عزیزکم...دو تا دندون آسیای پایین هم زده بیرون و پسرکم کم کم  دهن خوشگلت پر از مرواریدای کوچیک و بزرگ میشه...  دلم برای دهن و لثه های بی دندونت تنگ شده...  بی دندونی هم عالمی داشت هاااااااا... موقع خندیدن از ته دل... لثه های متورم و بی دندون...  حالا شدن خاطره... بازم تشویقش کنید...  که تعداد قدم هات بیشتر و بیشتر میشه... مامان بیشتر و بیشتر ذوق میکنه...وقتی که با ترس و دلهره و ذوق و خنده ... کج و کوله قدم برمیداری و خودتو و پرت میکنی بغل مامان بعدشم منتظر تشویق میمونی.. فقط یه مادر میتونه حال مامان و درک کنه...  کلمه ها...
12 شهريور 1391

و اینک... نوپای ما....15 ماهه میشود

به نام خدا... خدا جون ممنون... بردیا جون ممنون که مامان و بابا رو بیشتر ازین منتظر نذاشتی و پاهای توپول و یهشتی و خوشگلتو  گذاشتی زمین... چشم تو چشم مامان بودی... من به جای تو دل تو دلم نبود.. من به جای تو خدا خدا میکردم...و تو...  یکی دو قدم راه رفتی جان مادرررر... عزیزم نمیدونی چه حالی داشتم.... وقتی لرزان و ترسان یکی دو قدم گذاشتی جلو.... چقدر ذوق زده بودم... انگار تو دنیا چیزی نبود... جز من و بردیا و قدم هایی که یکی یکی برمیداشت و خودش  هم هیجان زده بود...  اگه کسی دور و برم نبود حتما اشکم سرازیر میشد... خدایا ممنونم....  بردیا رو به خودت میسپارم.... بردیا جونم قدم هات استوار مادررررر.......
5 شهريور 1391